
دلم میکشی این سو و آن طرف
والله انصاف هم خوب چیزی است
باران می بارد خوب من شب و روزم شده باریدن
حال چشمانم را بپرس از پنجره و درِ اطاقِ عشق
ببین تو را چه می گویند
می بارد باران
می زنی قدم
کوچه های شهر خودم نامحرم شده اند دیگر
تو بزن قدم بکن دلبری از این و آن
با دیگران شادی کن
اما من شادی که دیگران تعارف کردن به من را
پس زدم بخاطرت .
غم گینی من به چشمت نیامد که نیامد هیچ وقت
این واهی خیالِ وصالت را بگذارم بر کجای ِاین دلِ
پاره و پوره شده از زخم دوریت
تو بگو تو که بلدی عزیزم زخم زدن در قالب نصیحت را
یادت آور مرا نگاهم مکن جانان
عقلِ مستم خجالت میکشد
دیده بودی که عقل هم عاشق ودیوانه گردد
افتخار کن جار بزن در شهر
بگو به همه عقل مست این دخترک عاشق من شده ست
تو جار بزنم چه دل انگیز است که همه مرا با عشق تو بشناسندم
من هم تنها قدم می زنم و آخر سر می نشینم بر روی نیمکتی
خاطراتت را تداعی میکنم برای خودم

آیسان محمدی
برچسب:
نویسنده: آیلین عباسیان